> وايسا دنيا



       

الانه که میفهمم چقدر خوبه اینجا هست . . . .


       

من زنده ام ! هستم ! باید باشم ! زندگی هم هست ! من سر پایم ؛ شایدم خودمو دارم اینجوری نشون میدم !!!!!! باورم نمیشه این همه مدته که به اینجا سر نزدم. انگار یادم رفته بود که وبلاگی هم هست !!!!!!!!!!!! نمیدونم از چی دارم مینالم . میدونی، وقتی به اتفاق های زندگیم فکر میکنم به این نتیجه میرسم که بعضی چیزا واقعا خواسته ی من نبوده . من همچین چیزی رو نمیخواستم . من شرایط الانم رو نمیخوام . بدتر از همه اینه که نمیتونم تغییرش بدم . آدم وقتی توی یک راهی قرار میگیره آلودش میشه . وقتی خیلی با آدم ها قاطی بشی بعدش دیگه نمیتونی آون چیزی رو که میخوای رو بگی.من الان دقیقا توی همچین شرایطی هستم . خودم خودمو جلو نمیبرم ,چیزی که داره آینده منو تحت تاثیر قرار میده مجموعه اعمال و اشتباهاتم هست که من هیچ راه گریزی ازشون ندارم !!!! برای همینه که نمیتونم کمرمو راست کنم !!!! الان من اون جوری که میخوام نمیتونم زندگی کنم .....

پ . ن : منو تنهایی و سیگار هنوزم سر کوچه وایستادیم ........


       

همیشه همینطور بوده . باور کن همینطور بوده ، هر وقت اومدم که کمرمو صاف کنم با بیل زدن دوباره شکستنش... شنیدین میگن زندگی مثل یک بازی میمونه ؟ اگه بد بازی کنی همه میخوان یادت بدن ، اما اگه بازیگر خوبی باشی همه میخوان شکستت بدن ؟ نمیدونم دارم چه کار میکنم !!! زندگی هرروز زشت تر میشه ! من خسته ام ! نمیخوام خوب شم .. دلم محتاجه محبته ! اونی هم که میگه دوست داره به خدا دروغ میگه ! هرروز مغزم پر میشه از این همه دروغ ! دروغ آدم هایی که فکر میکنن راستگو ترینه دروغ گوهان ......


       

بیست و دومیش هم گذشت ؛ یکی یکی میاد و میره . میدونی میگن دم اذون صبح به دنیا اومدم ؛ شب عید ؛ خیلی عجله داشتم حتما . اما انگار اصلا نبودم . شاید هنوز به دنیا نیومدم . اشتیاقی عجیبی برای رفتن دارم ؛ میترسم ..... خیلی نزدیکه ؛ دیگه چیزی نمونده ... بر روی تابوتم تکه سنگی بگذارید ؛ تا با اولین شعاع خورشید آب شود و بگرید

       

اومدم فقط واسه اینکه حاضری بزنم ؛ دقیقا مثل حاضری هایی که سر کلاسای عمومی میزتم .... من هنوزم رو به قبله ام ؛ سرم رو گذاشتم روی زانو هام جلو رو نگاه میکنم ؛ نگاه میکنم تا یباد ... بیادو منو ببره ؛ باور کن اشهدم رو خوندم ؛ آب توبه رو هم روی سرم ریختم ....... من منتظرم...........
 
 
پ . ن : آنامهر ؛ باور کن نمیدونم ......

       

تعطیل است  ....

کرکره رو کشیدم پایین ... میشینم ... پاهامو رو به قبله دراز کردم ... تموم گذشته ام یادم میاد ... همه خاطره ها از جلوی چشمام میگذرن ... بدی زیاد کردم ، شایدم چندتا خوبی ... من آماده ام ... عفو عفو عفو ... هنوزم رو به قبله نشستم ... من آماده ام ....................


   Gone With Wind   

ترجیح میدم بمیرمو سیاه پوشت کنم ؛ نه اینکه بمونمو فراموشت کنم .....

پ . ن : .......................................


       

همیشه این ما نبودیم که با قدم هامون از هم دور میشدیم ... همیشه گام هامون فاصله بینمونو بیشتر نمیکرد .... شاید بعضی وقتها حرف هامون ، اعمالمون ، کفش هایی میشدن تا دلامونو از هم دور کنن ؛ در اوج نزدیکی کالبدمون ..........

پ . ن : اصلا نمیدونم اینو چرا گفتم ؟!!!!


       

همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد ...

بازم خواب دیدم .. خواب پر از موجوداتی که حتی وجود ندارن ... یک کابوس زشت ... ازشون متنفرم

ایمان بیاوریم ...

روزگار غریبیست نازنین .....................


       

آینه ...

من ...

خودم ...

خود خودم ...

چند لاخ موی سفید ...

چروک های دور چشم ...

یاد تو ...

همش همین ............

پ . ن : ا یست !!! من اینجام ..... !!!!!!!!