نویسندگان وبلاگ :
امیر
آرشیو وبلاگ :
فروردین ٩۱
آبان ۸٩
امرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
لینک دوستان :
حامد عزيزم
سپيده عزيزم
بهناز عزيزم
الهه عزيزم
آنامهر عزيزم
ياسمين عزيزم
هستی عزيزم
وجيهه عزيزم
ترانه عزيزم
بهناز عزيزم
مژگان عزيزم
نيکای عزيزم
شبنم عزيزم
آرش عزيزم
ناهيد عزيزم
مهسای عزيزم
مريم عزيزم
پشتیبانان سرویس :
لینکو گراف
پرشین وبلاگ
مطرح کردن مشکل فنی
قالب های تخصصی
طراح قالب
گفتگوی آنلاین
آمار وبلاگ :

14 فروردین ماه ...
امروز 14 فروردینه ......
سالگرد اولین دیدارمون .......
چقدر زود دیر شد ...
تولدی دیگر
چقدر خوبه آدم یک جایی رو داشته باشه , جایی که زمانی که هیچ جایی تویه این دنیای خاکی دیگه نداری که بهش پناه ببری , بری اونجا و آروم بشی ...
نمیدونم این وبلاگم چند ساله داره خاک میخوره , اما امشب خیلی هواش رو کردم, هوای خونه قدیمی رو ...
دیروز تولدم بود . 26 سالگیم تموم شد ... چقدر آدم زود پیر میشه.
این روزا فقط زندگیم رو دارم مرور میکنم , بالا پایینش میکنم. چه فلسفه غریبی داره به خدا . واسم این سالها خیلی سخت گذشت. زندگی بالا پایین های وحشتناکی رو بهم نشون داد ... اما ............... شاید سکوت کنم و فقط نظاره گر باشم بهتر باشه 
میخوام بیشتر بیام اینجا. بیام و آروم بشم. از هیاهوی دنیای واقعی فرار کنم . شاید این فقط راهش باشه ..........
من زنده ام ! هستم ! باید باشم ! زندگی هم هست ! من سر پایم ؛ شایدم خودمو دارم اینجوری نشون میدم !!!!!! باورم نمیشه این همه مدته که به اینجا سر نزدم. انگار یادم رفته بود که وبلاگی هم هست !!!!!!!!!!!! نمیدونم از چی دارم مینالم . میدونی، وقتی به اتفاق های زندگیم فکر میکنم به این نتیجه میرسم که بعضی چیزا واقعا خواسته ی من نبوده . من همچین چیزی رو نمیخواستم . من شرایط الانم رو نمیخوام . بدتر از همه اینه که نمیتونم تغییرش بدم . آدم وقتی توی یک راهی قرار میگیره آلودش میشه . وقتی خیلی با آدم ها قاطی بشی بعدش دیگه نمیتونی آون چیزی رو که میخوای رو بگی.من الان دقیقا توی همچین شرایطی هستم . خودم خودمو جلو نمیبرم ,چیزی که داره آینده منو تحت تاثیر قرار میده مجموعه اعمال و اشتباهاتم هست که من هیچ راه گریزی ازشون ندارم !!!! برای همینه که نمیتونم کمرمو راست کنم !!!! الان من اون جوری که میخوام نمیتونم زندگی کنم .....
پ . ن : منو تنهایی و سیگار هنوزم سر کوچه وایستادیم ........
همیشه همینطور بوده . باور کن همینطور بوده ، هر وقت اومدم که کمرمو صاف کنم با بیل زدن دوباره شکستنش... شنیدین میگن زندگی مثل یک بازی میمونه ؟ اگه بد بازی کنی همه میخوان یادت بدن ، اما اگه بازیگر خوبی باشی همه میخوان شکستت بدن ؟ نمیدونم دارم چه کار میکنم !!! زندگی هرروز زشت تر میشه ! من خسته ام ! نمیخوام خوب شم .. دلم محتاجه محبته ! اونی هم که میگه دوست داره به خدا دروغ میگه ! هرروز مغزم پر میشه از این همه دروغ ! دروغ آدم هایی که فکر میکنن راستگو ترینه دروغ گوهان ......
بیست و دومیش هم گذشت ؛ یکی یکی میاد و میره . میدونی میگن دم اذون صبح به دنیا اومدم ؛ شب عید ؛ خیلی عجله داشتم حتما . اما انگار اصلا نبودم . شاید هنوز به دنیا نیومدم . اشتیاقی عجیبی برای رفتن دارم ؛ میترسم ..... خیلی نزدیکه ؛ دیگه چیزی نمونده ... بر روی تابوتم تکه سنگی بگذارید ؛ تا با اولین شعاع خورشید آب شود و بگرید
اومدم فقط واسه اینکه حاضری بزنم ؛ دقیقا مثل حاضری هایی که سر کلاسای عمومی میزتم .... من هنوزم رو به قبله ام ؛ سرم رو گذاشتم روی زانو هام جلو رو نگاه میکنم ؛ نگاه میکنم تا یباد ... بیادو منو ببره ؛ باور کن اشهدم رو خوندم ؛ آب توبه رو هم روی سرم ریختم ....... من منتظرم...........
پ . ن : آنامهر ؛ باور کن نمیدونم ......
تعطیل است ....
کرکره رو کشیدم پایین ... میشینم ... پاهامو رو به قبله دراز کردم ... تموم گذشته ام یادم میاد ... همه خاطره ها از جلوی چشمام میگذرن ... بدی زیاد کردم ، شایدم چندتا خوبی ... من آماده ام ... عفو عفو عفو ... هنوزم رو به قبله نشستم ... من آماده ام ....................
Gone With Wind
ترجیح میدم بمیرمو سیاه پوشت کنم ؛ نه اینکه بمونمو فراموشت کنم .....
پ . ن : .......................................
همیشه این ما نبودیم که با قدم هامون از هم دور میشدیم ... همیشه گام هامون فاصله بینمونو بیشتر نمیکرد .... شاید بعضی وقتها حرف هامون ، اعمالمون ، کفش هایی میشدن تا دلامونو از هم دور کنن ؛ در اوج نزدیکی کالبدمون ..........
پ . ن : اصلا نمیدونم اینو چرا گفتم ؟!!!!